گنج

شمارهٔ ۲۷۹

۱۱ بیت
ای پیک عاشقان اگر از حالم آگهیروشن بگو حکایت آن ماه خرگهی
بگذر ز بوستان نعیم و ریاض خلدما را ز دوستان قدیم آور آگهی
وقت سحر که باد صبا بوی جان دهدجان تازه کن بباده و باد سحرگهی
ای ماه شب نقاب تو در اوج دلبریو اهوی شیر گیر تو در عین روبهی
آزاد باشد از سر صحرا و پای گلدر خانه هر کرا چو تو سروی بود سهی
گفتی که در کنار کشم چون کمر تراتا کی کنی بهیچ حدیث میان تهی
زان آب آتشی قدحی ده که تشنه امگر باده می دهی و ببادم نمی دهی
سلطان اگر چنانک گناهی ندیده استبی ره بود که روی بگرداند از رهی
سر می نهم بخدمت و گردن به بندگیگر بنده می پذیری و گر بند می نهی
از پا درآمدیم و ندیدیم حاصلیزان گیسوی دراز مگر دست کوتهی
خواجو اگر گدای درت شد سعادتیستبر آستان دوست گدائی بود شهی