گنج

شمارهٔ ۲۷۸

۹ بیت
نه عهد کرده‌ای آخر که قصد ما نکنیچرا جفا کنی و عهد را وفا نکنی؟
چو آگهی که نداریم جز لبت کامیروا بود که ز لب کام ما روا نکنی؟
ز ما نیامده جرمی، خدا روا داردکه کینه ورزی و اندیشه از خدا نکنی؟
منِ غریب که گشتم ز خویش بیگانهچه حالت است که با خویشم آشنا نکنی؟
مرا چو از همه عالم نظر بجانب توستنظر بسوی منِ خسته‌دل چرا نکنی؟
کنون که کُشتی و بر خاکِ راهم افکندیبود که بر سر خاکم چنین رها نکنی
تو را که آگهی از حال دردمندان نیستمُعیّن است که درد مرا دوا نکنی
اگر چنانک سر صلح و دوستی داریچرا نیایی و با دوستان صفا نکنی؟
چو آبِ دیده ز سر بَرگذشت خواجو راچه خیزد ار بِنِشینی و ماجرا نکنی؟