گنج

شمارهٔ ۲۷۳

۹ بیت
میا در قلب ای دل که بازی نیست جانبازیمکن بر جان خویش آخر ز راه کین کمین سازی
همان بهتر که باز آئی از این پرواز بی حاصلکه کبک خسته نتواند که با بازان کند بازی
چه می سوزیم و می سازیم همچون عود در چنگتچرا ای مطرب مجلس دم با ما نمی سازی
چه باشد چون من نالان بضربت گشته ام قانعاگر یک نوبتم در برکشی چون ساز و بنوازی
دلم را گر نمی خواهی که سوزی ز اتش سوداز خال عنبرین فلفل چرا بر آتش اندازی
بر افروزی روان حسن اگر عارض برافروزیبراندازی بنای عقل اگر برقع براندازی
چرا باید که خون عالمی ریزی و عالم راز مردم باز پردازی و با مردم نپردازی
نباشد عیب اگر گردم قتیل چشم خوانخوارتکه هم روزی شهید آید به تیغ کافران غازی
بترک جان بگو خواجو گرت جانانه می بایدکه در ملکی نشاید کرد سلطانی به انبازی