گنج

شمارهٔ ۲۷۴

۱۱ بیت
سحر چون باد عیسی دم کند با روح دمسازیهزار آوا شود مرغ سحر خوان از خوش آوازی
بده آبی و از مستان بیاموز آتش انگیزیبزن دستی و از رندان تفرّج کن سراندازی
ز پیمان بگذر ای صوفی و درکش باده ی صافیکه آن بهتر که مستانرا کند پیمانه دمسازی
درین مدت که از یاران جدا گشتیم و غمخوارانتوئی ای غم که شب تا روز ما را محرم رازی
چو آن مهوش نمیارم پریروئی بزیبائیچو آن لعبت نمی بینم گلندامی بطنّازی
مرا تا جان بود در تن ز پایت برندارم سرگر از دستم بری بیرون و از پایم در اندازی
کسی کو را نظر باشد بروی چون تو منظوریخیالست این که تا باشد کند ترک نظر بازی
چرا از طرّه آموزی سیه کاری و طراریچرا از غمزه گیری یاد خونخواری و غمّازی
تو خود با ما نپردازی و بی روی تو هر ساعتکند جانم ز دود دل هوای خانه پردازی
چو کشتی ضایعم مگذار و چون باد از سرم مگذارکه نگذارد شهیدان را میان خاک و خون غازی
سر از خنجر مکش خواجو اگر گردنکشی خواهیکه پای تیغ باید کرد مردانرا سراندازی