گنج

شمارهٔ ۲۷۰

۱۱ بیت
ایکه گوئی کز چه رو سرگشته می گردی چو گویگوی را منکر نشاید گشت با چوگان بگوی
قامتم شد چون کمند زلف مهرویان دو تابسکه می جویم دل سرگشته را در خاک کوی
صوفیان را بی می صافی نمیباشد صفاجامه ی صوفی بجام باده ی صافی بشوی
چند گوئی در صف رندان کجا جویم تراتشنگانرا هر کجا آبی روان یابی بجوی
ساقیان خفتند و رندان همچنان در های هایمطربان رفتند و مستان همچنین در های و هوی
یکنفس خواهم که با گل خوش بر آیم در چمنلیک نتوانم ز دست بلبل بسیار گوی
خویشتن را از میانت باز نتوانم شناختزانک فرقی نیست از موی میانت تا بموی
دل بدستت داده ام لیکن کدامم دستگاهخاک کویت گشته ام اما کدامم آبروی
گر وطن بر چشمه ی آب روانت آرزوستخوش بر آ بر گوشه ی چشمم چو گل بر طرف جوی
گر تو برقع می گشائی ماه گو دیگر متابور تو قامت می نمائی سرو گو هرگز مروی
لاله را گر دل بجام ارغوانی می کشدبلبلان را بین چون خواجو مست و لا یعقل ببوی