شمارهٔ ۲۶۵
آن ترک بلغاری نگر با چشم خونخوار آمدهخورشید قندزپوش او آشوب بلغار آمده
عید مسیحی روی او زنّار قیصر موی اودر حلقه ی گیسوی او صد دل گرفتار آمده
چشم آفت مستان شده رخ طیره ی بستان شدهشیراز ترکستان شده کان بت ز فرخار آمده
دلدار من جاندار من شمشاد خوش رفتار منچون دیده دُر بار من لعلش گهربار آمده
در شب چراغ خاوری بر مه نقاب ششتریوز مهر رویش مشتری با زهره در کار آمده
هرگز شنیدی درختن مشکین خطی چون یار منیا سرو سیمین در چمن زینسان برفتار آمده
سنبل ز سر آویخته و زلاله مشک انگیختهواب گلستان ریخته چون او بگلزار آمده
بر مهر پیچان عقربش وز مه معلق غبغبشچون جام می نام لبش یاقوت جاندار آمده
شکر غلام پاسخش میمون جمال فرّخشروز غریبان بی رخش همچون شب تار آمده
بر ماه چنبر دیده ئی در پسته شکر دیده ئیوز شاخ عرعر دیده ئی سیب و سمن بار آمده
بنگر بشبگیر ای صبا خواجو چو مرغ خوش نوابر طرف بستان از هوا در ناله ی زار آمده