گنج

شمارهٔ ۲۶۴

۹ بیت
چون سنبلت که دید سیاهی سرآمدهوانگه کمینه خادم او عنبر آمده
چشمت بساحری شده در شهر روشناسزلفت بدلبری ز جهان بر سر آمده
ساقی حدیث لعل لبت رانده بر زبانواب حیات در دهن ساغر آمده
ای سرو سیمتن ز کجا می رسی چنیندستی بساق بر زده و خوش برآمده
من همچو جام باده و شمع سحرگهیهر دم ز دست رفته و از پا درآمده
هر شب بمهر روی جهانتابت از فلکدر چشم هجر دیده ی من اختر آمده
بیرون ز طرّه ی تو شبی کس نشان ندادبر خور فکنده سایه و بس در خور آمده
از سهم نوک ناوک خونریز غمزه اتمو بر وجود من چو سرنشتر آمده
بی چشم نیم خواب و بنا گوش چون خورتخواجو ز خواب فارغ و سیر از خور آمده