شمارهٔ ۲۶۳
مه بی مهر من ز شعر سیاهروی بنمود بامداد پگاه
کرده از شام بر سحر سایهزده از مشک بر قمر خرگاه
دل من درگَو زنخدانشهمچو یوسف فتاده در بن چاه
آه کز دود دل نیارم کردپیش آئینه جمالش آه
بجز از عشق چون پناهی نیستبرم از عشق هم بعشق پناه
موی رویم سپید گشت و هنوزمی کشد خاطرم بزلف سیاه
شاخ وصل تو ای درخت امیدبس بلندست و دست من کوتاه
در شب هجر ناله ام همدمدر ره عشق سایه ام همراه
روز خواجو قیامتست که هستبر دلش بار غم چو بار گناه