شمارهٔ ۲۶۶
ای حبش برچین و چین در زنگبار انداختهبختیارانرا کمندت باختیار انداخته
دست دسته سنبل گلبوی نسرین پوش رادسته دسته بر کنار لاله زار انداخته
رفته سوی بوستان با دوستان خندان چو گلوز لطافت غنچه را در خار خار انداخته
هندوانت نیکبختانرا کشیده در کمندواهوانت شیر گیرانرا شکار انداخته
گرد صبح شام زیور گرد عنبر بیختهتاب در مشگین کمند تابدار انداخته
آتش از آب رخ آتش فروز انگیختهخواب در بادام مست پر خمار انداخته
هر که گوید گل رخسار تو ماند یا بهارآب گل بُردست و بادی در بهار انداخته
حقّه ی یاقوت لؤلؤ پوش گوهر پاش تورسته ی لعلم ز چشم دُر نثار انداخته
وصف لعلت کرده ساقی ز هوای شکّرتآتش اندر جان جام خوشگوار انداخته
قلزم چشمم که از وی آب جیحون می رودموج خون دیده هر دم بر کنار انداخته
پای دار ار عاشقی خواجو که در بازار عشقهر زمان بینی سری در پای دار انداخته