گنج

شمارهٔ ۲۴۹

۹ بیت
برو ای باد بدان سوی که من دانم و توخیمه‌ زن بر سر آن کوی که من دانم و تو
به سراپردههٔ آن ماهت اگر راه بودبرفکن پرده از آن روی که من دانم و تو
تا ببینی دل شوریده‌ی خلقی دربندبگشا تابی از آن موی که من دانم و تو
در بهاران که عروسان چمن جلوه کنندبشنو از برگ گل آن بوی که من دانم و تو
در دم صبح به مرغانِ سحرخوان برساننکهتِ آن گل خودروی که من دانم و تو
حالِ آن سرو خرامان که ز من آزادستبا من خسته چنان گوی که من دانم و تو
ساقیا جامهٔ جانِ من دُردی‌کش رابه نمِ جام چنان شوی که من دانم و تو
چه توان کرد که بیرون ز جفا کاری نیستخوی آن دلبر بدخوی که من دانم و تو
آه اگر دادِ دل خستههٔ خواجو ندهدآن دل‌آزار جفاجوی که من دانم و تو