شمارهٔ ۲۴۸
که بر ز سرو روان تو خورد راست بگوبراستی که قدی زین صفت کراست بگو
بجنب چین سر زلف عنبر افشانتاگر نه قصه ی مشک ختن خطاست بگو
فغان ز دیده که آب رخم برود بدادببین سرشک روانم وگر رواست بگو
زچشم ما بجز از خون دل چه می جوئیوگر چنانک ترا قصد خون ماست بگو
کنون که دامن صحرا پر از گل سمنستچو آن نگار سمن رخ گلی کجاست بگو
کجا چو زلف کژش هندوئی بدست آیدچو زلف هندوی او کژ نشین و راست بگو
چو آن صنوبر طوبی خرام من برخاستچه فتنه بود که آن لحظه برنخاست بگو
اگر نه سجده برد پیش چشم جادویشچرا چو قامت من ابرویش دوتاست بگو
کدام ابر شنیدی بگوهر افشانیبسان دیده ی خواجو گرت حیاست بگو