شمارهٔ ۲۴۵
وقت صبوح شد بشبستان شتاب کنبرگ صبوح ساز و قدح پر شراب کن
خورشید را ز برج صراحی طلوع دهوانگه ز ماه نو طلب آفتاب کن
خاتون بکر مهوش آتش لباس رااز ابر آبگون زجاجی نقاب کن
آن آتش مذاب در آب فسرده ریزو آن بسد گداخته در سیم ناب کن
لب را بلعل حل شده رنگ عقیق بخشکف را بخون دیده ی ساغر خضاب کن
بهر صبوحیان سحر خیز شب نشیناز آتش جگر دل بریان کباب کن
شمع از جمال ماه پریچهر برفروزقند از عقیق یار شکر لب در آب کن
ای رود پرده ساز که راه دلم زنیبردار پرده از رخ و ساز رباب کن
خواجو ترا که گفت که در فصل نوبهاراز طرف باغ و باده ی ناب اجتناب کن