شمارهٔ ۲۴۴
بوقت صبح ندانم چه شد که مرغ چمنهزار ناله ی شبگیر برکشید چو من
مگر چو باد صبا مژده ی بهار آوردبباد داد دل خسته در هوای سمن
در آن نفس که برآید نسیم گلشن شوقرسد ببلبل یثرب دم اویس قرن
میان یوسف و یعقوب گر حجاب بودمعینست که نبود برون ز پیراهن
ز روی خوب تو دوری نمی توانم جستاگر چنانک شوم فتنه هر بوجه حسن
ز خوابگاه عدم چون بحشر برخیزمروایح غم عشق تو آیدم ز کفن
کند بگرد درت مرغ جان من پروازچنانک بلبل سرمست در هوای چمن
ز سوز سینه چو یک نکته بر زبان آرمزند زبانه چو شمع آتش دلم ز دهن
چو نور روی تو پرتو بر آسمان فکندچراغ خلوت روحانیون شود روشن
میان جان من و چین جعد مشکینتتعلّقیست حقیقی بحکم حب وطن
حدیث زلف تو می گفت تیره شب خواجوبرآمد از نفس او نسیم مشک ختن