گنج

شمارهٔ ۲۴۳

۹ بیت
بسی خون جگر دارد سر زلف تو در گردنولی با او چه شاید کرد جز خون جگر خوردن
قلم پوشیده می‌رانم که اسرارم نهان مانداگرچه آتش سوزان به نِی نتوان نهان کردن
مزن بلبل دم از نسرین که در خلوتگه رامینچو ویس دلسِتان باشد نشاید نام گل بردن
مگو از دنیی و عقبی اگر در راه عشق آییکه مکروهست با اصنام رو در کعبه آوردن
ورع یکسو نهد صوفی چو با مستان در آمیزدبحکم آنک ممکن نیست پیش آتش افسردن
مرا از زندگانی چیست روی دلبران دیدنحیات جاودانی چیست پیش دوستان بودن
اگر لیلی طمع بودش که حسنش جاودان مانددل مجروح مجنون را نمی بایستش آزردن
هواداران بسی هستند خورشید درخشان راولیکن ذره را زیبد طریق مهر پروردن
نگفتی بارها خواجو که سر در پایش اندازمادا کن گر سری داری که آن فرضیست بر گردن