شمارهٔ ۲۴۲
هر که شد با ساکنان عالم علوی قرینگو بیا در عالم جان جان عالم را ببین
ایکه در کوی محبت دامنافشان میرویآستین بر آسمان افشان و دامن بر زمین
چنگ در زنجیر گیسوی نگاری زن که هستچینِ زلفش فارغ از تاب و خمِ ابرو ز چین
رَخت هستی از سر مستی بنه بر آستاندست مستی از سر هستی مکش در آستین
بگذر از اندوه و شادی وز دو عالم غم مداریا چو شادی دلنشان شو یا چو اندُه دلنشین
میکِشد ابروی ترکان بر شهِ خاور کمانمیکند زلفِ بتان بر قلبِ جانبازان کمین
کافرم گر دینپرستی در حقیقت کفر نیستکانک مومن باشد ایمانش کجا باشد به دین
گر کُشند از راه کینش ور کِشند از راه مهرمهربان از مهر فارغ باشد و ایمن ز کین
حور و جنت بهر دینداران بود خواجو ولیکجنتِ ما کوی خمارست و شاهد حور عین