گنج

شمارهٔ ۲۴۱

۷ بیت
سخن عشق نشاید بر هر کس گفتنمهر را گرچه محالست بگل بنهفتن
مشکل آنست که احوال گدا با سلطاننتوان گفتن و با غیر نباید گفتن
ای خوشا وقت گل و لاله بهنگام صبوحدر کشیدن مل گلگون و چوگل بشکفتن
شرط فرّاشی در دیر مغان دانی چیستره رندان خرابات بمژگان رفتن
هیچکس نیست که با چشم تو نتواند گفتکه چنین مست بمحراب نشاید خفتن
کیست کز هندوی زلف تو نجوید دل مندزد را گرچه زدانش نبود آشفتن
کار خواجو بهوای لب دُر پاشش نیستجز بالماس زبان گوهر معنی سفتن