گنج

شمارهٔ ۲۴۰

۱۴ بیت
هر کس که برگرفت دل از جان چنانک منگو سر بباز در ره جانان چنانک من
لؤلؤ چو نام لعل گهر بار او شنیدلالای او شد از بن دندان چنانک من
کو صادقی که صبح وصالش چو دست دادغافل نگردد از شب هجران چنانک من
وان رند کو که بر در دُردیکشان درداز دل برون کند غم درمان چنانک من
ای شمع تا بچند زنی آه سوزناکیکدم بساز با دل بریان چنانک من
حاجی بعزم کعبه که احرام بسته ئیدر ده ساز جای مغیلان چنانک من
دل سوختست و غرقه ی خون جگر ز مهردور از رخ تو لاله ی نعمان چنانک من
مرغ چمن که برنگ و نوایش نمانده بوددارد دگر هوای گلستان چنانک من
گر ذوق شکر تو سکندر بیافتیسیر آمدی ز چشمه ی حیوان چنانک من
ابروت از آن کشید کمان بر قمر که اوپیوسته شد ملازم مستان چنانک من
دیوانه ئی که خاتم لعل لب تو یافتآزاد شد ز ملک سلیمان چنانک من
هر کس که پای در ره عشقت نهاده استآفتاده است بی سر و سامان چنانک من
ایوب اگر ز محنت کرمان بجان رسیدهرگز نخورده اند کرمان چنانک من
خواجو کسی که رخش بمیدان شوق راندگو جان بباز بر سر میدان چنانک من