گنج

شمارهٔ ۲۳۹

۱۱ بیت
بمن رسید نوید وصال دلدارانچو کشته را دم عیسی و کشته را باران
چه نکهتست مگر بر گذار باد بهارگشوده اند سر طبله های عطّاران
بحق صحبت و یاری که چون شوم در خاکبود هنوز مرا میل صحبت یاران
چو رفت آب رخم در سر وفاداریبهل که خاک شوم در ره وفاداران
ترا که بر سر سنجاب خفته ئی چه خبرکه شب چگونه بروز آورند بیداران
ز نرگس تو طبیبان اگر شوند آگاههزار بار بمیرند پیش بیماران
چنین که باده ی دوشین مرا ز خویش ببردمگر بدوش برندم ز کوی خمّاران
کسیکه مست بمیرد بقول مفتی عشقبرو درست نباشد نماز هشیاران
چگونه خواب برد ساکنان هودج راز غلغل جرس و ناله ی گرفتاران
مجال نیست که در شب کسی بر آرد سرز بسکه دست برآورده اند عیاران
دل ارچه روی سپردی بطره اش خواجوکسی چگونه دهد نقد خود بطراران