شمارهٔ ۲۳۷
نسیم صبح کز بویش مشام جان شود مشکینمگر هر شب گذر دارد بر آن گیسوی مشک آگین
اگر در باغ بخرامد سهی سرو سمن بویمخلایق را گمان افتد که فردوسست و حورالعین
چو آن جادوی بیمارش که خون خوردن بود کارشندیدم ناتوانی را کمان پیوسته بر بالین
مرا گر دلستان نبود هوای گلستان نبودکه بی ویس پری پیکر ز گل فارغ بود رامین
طبیبم صبر فرماید ولی کی سودمند آیدکه چون فرهاد می میرم بتلخی از غم شیرین
چو آن خورشید تابانرا بوقت صبح یاد آرمز چشم اختر افشانم بیفتد رسته ی پروین
مگوی از بوستان یارا که دور از دوستان ما رانه پروای چمن باشد نه برگ لاله و نسرین
چرا بر گردم از یاران که در دین وفادارانخلاف دوستان کفرست و مهر دوستان از دین
کجا همچون تو درویشی بوصل شه رسد خواجوکه نتواند شدن هرگز مگس همبازی شاهین