گنج

شمارهٔ ۲۳۶

۹ بیت
ترا که گفت که قصد دل شکسته ی ما کنچو زلف سر زده ما را فروگذار و رها کن
نه عهد کردی و گفتی که با تو کینه نورزمبترک کینه کن اکنون و عهد خویش وفا کن
بهر طریق که دانی مراد خاطر ما جویبهر صفت که تو دانی تدارک دل ما کن
ز ما چو هیچ نیاید خلاف شرط محبتمرو بخشم وره صلح گیر و ترک جفا کن
وگر چنانک دلت می کشد به باده ی صافیبگیر خرقه ی صوفی و می بیار و صفا کن
ز بهر خاطرم ای هدهد آنزمان که توانیبعزم گلشن بلقیس روی سوی سبا کن
چو ره بمنزل قربت نمی برند گدایانبه‌ چشم بنده‌نوازی نظر بحال گدا کن
چه زخمها که ندارم ز تیغ هجر تو بر دلبیا و زخم مرا مرهمی بساز و دوا کن
هر آن نماز که کردی بکنج صومعه خواجورضای دوست بدست آر ورنه جمله قضا کن