گنج

شمارهٔ ۲۲

۹ بیت
بوقت صبح می روشن آفتاب منستبتیره شب در میخانه جای خواب منست
اگر شراب نباشد چه غم که وقت صبوحدو چشم اشک فشان ساغر شراب منست
وگر کباب نیابم تفاوتی نکندبحکم آنک دل خونچکان کباب منست
براه بادیه ای ساربان چه جوئی آبکه منزلت همه در دیده ی پر آب منست
مرا مگوی که برگرد و ترک ترکان گیرکه گرچه راه خطا می‌روم صواب منست
چگونه در تو رسم تا ز خود برون نرومچرا که هستی من در میان حجاب منست
بیا که بی تو ملولم ز زندگانی خویشکه در فراق رخت زندگی عذاب منست
تو گنج لطفی و دانم کزین بتنگ آئیکه روز و شب وطنت در دل خراب منست
خروش و ناله ی خواجو و بانگ بلبل مستنوای باربد و نغمه ی رباب منت