شمارهٔ ۲۱
این بوی بهارست که از صحن چمن خاستیا نکهت مشکست کز آهوی ختن خاست
انفاس بهشتست که آید بمشاممیا بوی اویسست که از سوی قرن خاست
این سرو کدامست که در باغ روان شدوین مرغ چه نامست که از طرف چمن خاست
بشنو سخنی راست که امروز در آفاقهر فتنه که هست از قد آن سیم بدن خاست
سودای دل سوخته ی لاله سیرابدر فصل بهار از دم مشکین سمن خاست
تا چین سر زلف بتان شد وطن دلعزم سفرش از گذر حب وطن خاست
آن فتنه که چون آهوی وحشی رمد از منگوئی ز پی صید دل خسته ی من خاست
هر چند که در شهر دل تنگ فراخستدل تنگیم از دوری آن تنگ دهن خاست
عهدیست که آشفتگی خاطر خواجواز زلف سراسیمه ی آن عهد شکن خاست