شمارهٔ ۲۰
سحاب سیل فشان چشم رودبار منستسموم صاعقه سوز آه پر شرار منست
غم ارچه خون دلم می خورد مضایقه نیستکه اوست در همه حالی که غمگسار منست
هلال اگر چه به ابروی یار می ماندولی نمونه ئی از این تن نزار منست
چو اختیار من از کاینات صحبت تستگمان مبر که جدائی باختیار منست
کنار چون کنم از آب دیده گوهر شببآرزوی تو تا روز در کنار منست
مرا ز دیده میفکن که آبروی محیطز فیض مردمک چشم دُر نثار منست
فرو نشان بنم جام گرد هستی مناگر غبار حریفان ز رهگذار منست
طمع مدار که خواجو ز یار برگرددکه از حیات ملول آمدن نه کار منست