شمارهٔ ۱۹
زلال مشربم از لفظ آبدار خودستنثار گوهرم از کلک دُر نثار خودست
من ارچه بنده ی شاهم امیر خوشتنمکه هر که فرض کنی شاه و شهریار خودست
اگر حدیث ملوک از زبان تیغ بودمرا ز تیغ زبان سخن گزار خودست
نظر بقلّت مالم مکن که نازش منبمطمع نظر و طبع کان یسار خودست
توام بهیچ شماری ولی بحمداللهکه فخر من بکمالات بیشمار خودست
چو هست ملک قناعت دیار مألوفمعنان عزمم از آنرو سوی دیار خودست
ز چرخ سفله چه باد مرا که نام بلندز حسن مخبر و فرهنگ نامدار خودست
چرا بیاری هر کس توقعم باشدکه هر که هست درین روزگار یار خودست
جهان اگرچه مرا بر قرار خود نگذاشتگمان مبر که جهان نیز برقرار خودست
اگر در آتش سوزان روم درست آیمکه نقد من بهمه حال بر عیار خودست
چه نسبتم ببزرگان کنی که منصب منبنفس نامی و نام بزرگوار خودست
مرا ز بهر چه بر دل بود غبار کسیکه گرد خاطر هر کس ز رهگذار خودست
چرا شکایت از ابنای روزگار کنمکه محنت همه از دست روزگار خودست
باختیار ز شادی جدا نشد خواجوچه بختیار کسی کو باختیار خودست