شمارهٔ ۱۸
نعلم نگر نهاده بر آتش که عنبرستوز طره طوق کرده از مشک چنبرست
تعویذ دل نوشته که خط مسلسلستشکّر بمی سرشته که یاقوت احمرست
زلف سیه گشوده که این قلب عقربستروی چو مه نموده که این مهر انورست
در خواب کرده غمزه که جادوی بابلستدر تاب کرده طره که هندوی کافرست
برقع زرخ گشاده که این باغ جنتستوز لب شراب داده که این آب کوثرست
برطرف مه نشانده سیاهی که سنبلستبر برگ گل فشانده غباری که عنبرست
موئی بباد داده که عود قماری استز اغی بباغ برده که خال معنبرست
سیمین علم فراخته کاین سرو قامتستوز قند حق ساخته کاین تنگ شکّرست
قوس قزح نمود که ابروی دلکشستابر سیه کشیده که گیسوی دلبرست
از شمع چهره داده فروغی که آتشستبر گوشوار بسته دروغی که اخترست
در جوش کرده چشمه ی چشمم که قلزمستدر گوش کرده گفته خواجو که گوهرست