گنج

شمارهٔ ۲۱۳

۱۱ بیت
ز لعلم ساغری در ده که چون چشم تو سرمستمو گر گویم که چون زلفت پریشان نیستم هستم
کنون کز پای می افتم ز مدهوشی و سرمستیبجز ساغر گجا گیرد کسی از همدمان دستم
اگر مستان مجلس را رعایت می کنی ساقیازین پس باده ی صافی بصوفی ده که من مستم
منه پیمانه را از دست اگر با می سری داریکه من یکباره پیمانرا گرفتم جام و بشکستم
مریز آب رخم چون من بمی آب ورع بردمز من مگسل که از مستی ز خود پیوند بگسستم
اگر من دلق از رق را بمی شستم عجب نبودکه دست از دینی و عقبی بخوناب قدح شستم
چه فرمائی که از هستی طمع بر کن که برکندمچرا گوئی که تا هستی بغم بنشین که بنشستم
اسیر خویشتن بودم که صید کس نمی گشتمچو در قید تو افتادم ز بند خویشتن رستم
مبر آبم اگر گشتم چو ماهی صید این دریاکه صد چون من بدام آرد کسی کو می کشد شستم
خیال ابرویت پیوسته در گوش دلم گویدکزان چون ماه نو گشتم که در خورشید پیوستم
چو باد از پیش من مگذر و گر جان خواهی از خواجواشارت کن که هم در دم بدست باد بفرستم