گنج

شمارهٔ ۲۱۲

۷ بیت
ما زرخ کار خویش پرده برانداختیمبا رخ دلدار خویش نرد نظر باختیم
مشعله ی بیخودی از جگر افروختیمواتش دیوانگی در خرد انداختیم
بر در ایوان دل کوس فنا کوفتیمبر سر میدان جان رخش بقا تاختیم
گر سپر انداختیم چون قمر از تاب مهرتیغ زبان بین چو صبح کز سر صدق آختیم
شمع دل افروختیم عود روان سوختیمگنج غم اندوختیم با غم دل ساختیم
سر چو ملک بر زدیم از حرم سرمدیتا علم مرشدی بر فلک افروختیم
چون دم دیوانگی از دل خواجو زدیممست می عشق را مرتبه بشناختیم