شمارهٔ ۲۱۱
اشکست که می گردد در کوی تو همرازمو آهست که می آید در عشق تو دمسازم
سر حلقه ی رندان کرد آن طره طرارمدُرد یکش مستان کرد آن غمزه ی غمّازم
گر صبر کند باری مشکل نشود کارمور دیده بدوزد لب بیرون نفتد رازم
جامی بده ای ساقی تا چهره بر افروزمراهی بزن ای مطرب تا خرقه دراندازم
در چنگ تو همچون نی می نالم و می زارمبر بوی تو همچون عود می سوزم و می سازم
این ضربت بی قانون تا چند زنی بر منیک روز چو چنگ آخر در برکش و بنوازم
هر دم که روان گردی جان در رهت افشانموان لحظه که بازآئی سر در قدمت بازم
چون با تو نپردازم آتشکده دل راکز آتش سودایت با خویش نپردازم
در صومعه چون خواجو تا چند فرود آیمباشد که بود روزی در میکده پروازم