شمارهٔ ۲۱۴
گرچه من آب رخ از خاک درت یافته امگرد خاطر همه از رهگذرت یافته ام
چون توانم که دل از مهر رخت برگیرمزانک چون صبح بآه سحرت یافته ام
بنشین یکدم و بر آتش تیزم منشانکه بدود دل و سوز جگرت یافته ام
در شب تیره بسی نوبت مهرت زده امتا سحرگه رخ همچون قمرت یافته ام
خسرو از شکر شیرین بهمه عمر نیافتآن حلاوت که ز شور شکرت یافته ام
بچه مانند کنم نقش دلارای ترازانک هر لحظه برنگی دگرت یافته ام
گرچه رفتی و نظر باز گرفتی از منهرچه من یافته ام از نظرت یافته ام
ای دل خسته چه حالست که از درد فراقهر دم از بار دگر خسته ترت یافته ام
تا خبر یافته ئی زان بت مهوش خواجوخبرت هست که من بیخبرت یافته ام