گنج

شمارهٔ ۲۰۶

۱۰ بیت
آن ماه پری رخ را در خانه نمی بینموین طرفه که بی رویش کاشانه نمی بینم
بینم دو جهان یکموی از حلقه ی گیسویشوز گیسوی او موئی در شانه نمی بینم
گنجیست که جز جانش ویرانه نمی یابمشمعیست که جز عقلش پروانه نمی بینم
از خویش ز بیخویشی بیگانه شدم لیکنجز خویش در آن حضرت بیگانه نمی بینم
هر چند که جانانه در دیده ی باز آیدتا دیده نمی دوزم جانانه نمی بینم
چون دانه ببیند مرغ از دام شود غافلمن در ره او دامی جز دانه نمی بینم
چندانک بسر گردم چون اشک درین دریاجز اشک درین دریا دُردانه نمی بینم
اینست که مجنونرا دیوانه نهد عاقلورنی من مجنونش دیوانه نمی بینم
تخفیف کن از دورم ساقی دو سه پیمانهکز غایت سرمستی پیمانه نمی بینم
بفروش بمی خواجو خود را که درین معنیجز پی مغان کس را فرزانه نمی بینم