گنج

شمارهٔ ۱۷۷

۱۱ بیت
چون آتش خور شعله زد از شیشه ی شفافدر آب معقّد فکن آن آتش نشّاف
گر باد صبا مشک نسیمست عجب نیستکآهوی شب افتاد کنون نافه اش از ناف
منعم مکن ای محتسب از باده که صوفیبی جام مصفّا نتواند که شود صاف
میخواره ی سرمست بدنیا نکند میلدیوانه ی مدهوش ز دانش نزند لاف
صید صلحا می کند آن آهوی صیادخون عقلا می خورد این غمزه ی سیاف
هر دم که شود دُرج عقیقت گهر افشانگوهر ز حیا آب شود در دل اصداف
آنکس که دل از هر دو جهان در کرمت بستبر وی چه بود گر بگشائی در اعطاف
کام دل درویش جزین نیست که گه گاهدر وی نگرد شاه جهان از سر الطاف
آن به که زبان در کشم از وصف جمالتزیرا که بکنهش نرسد خاطر وصاف
نقد دل مغشوش ببازار تو بردیمگرفتند که کس قلب نیارد بر صرّاف
خواجو بملامت ز درت باز نگرددعنقا نتواند که نشیمن نکند قاف