گنج

شمارهٔ ۱۷۵

۱۱ بیت
به سوز سینه رسند اهل دل به ذوق سماعکه شمع سوخته دل را از آتشست شعاع
حدیث سوز درون از زبان نی بشنوولی چو شمع نباشد چه آگهی ز سماع
بچشم آهوی لیلی نظر کن مجنونگهی که بر سر خاکش چرا کنند سباع
برو طبیب و صداعم مده که مخمورممگر بباده رهائی دهی مرا ز صداع
بیا وجام عقارم بده که تا بودمنه با عقار تعلق گرفته ام نه ضیاع
چگونه از خط حکم تو سر بگردانمکه من مطیعم و حکم تو پیش بنده مطاع
شدی و بی‌تو به هر شارعی که بگذشتمز دود سینه هوا بر سرم ببست شِراع
به روشنی نتوان بار بر شتر بستنکه همچو شام بود تیره بامداد وداع
به رقعه ای دل ما شاد کن که در غم توبسی خون جگر نسخ کرده ایم رقاع
مرا از آنچه که گیرد حرامی از پس و پیشچو ترک خویش گرفتم چه غم خورم ز متاع
به مهد خاک برد با تو دوستی خواجوکه شیر مهر تو خوردست در زمان رضاع