گنج

شمارهٔ ۱۷۴

۹ بیت
بشهریار بگوئید حال این درویشبشهر یار برید آگهی از این دل ریش
مدد کنید که دورست آب و ما تشنهحرامی از عقب و روز گرم و ره در پیش
توانگران چو علم بر کنار دجله زنندمگر دریغ ندارند آبی از درویش
اگر تو زهر دهی همچو شهد نوش کنمبحکم آنک ز دست تو نوش باشد نیش
بنوک ناوک چشم تو هر که قربان شدازو چه چشم توان داشتن رعایت کیش
از آستان تو دوری نکردم اندیشهچرا که گوش نکردم بعقل دوراندیش
اگر گرفت دلم ترک خویش و بیگانهغریب نیست که بیگانه گشته است از خویش
بعشوه آهوی روباه باز صیادتچنان برد دل مردم که گرگ گرسنه میش
بیا و پرده برافکن که هست خواجو راشکیب کم ز کم و اشتیاق بیش از بیش