گنج

شمارهٔ ۱۷۳

۹ بیت
پرده ی از رخ بفکن ای خود پرده ی رخسار خویشکی بود دیدارت ای خود عاشق دیدار خویش
بر سر بازار چین با سنبل سودا گرتمشک اگر در حلقه آید بشکند بازار خویش
نرگس بیمار خود را گاه گاهی باز پرسزانک هم باشد طبیبانرا غم بیمار خویش
چون نمی بینی کسی کو جز تو می گوید سخنخویشتن می گوی و مینه گوش بر گفتار خویش
ایکه در عالم بزیبائی و طلفت یار نیستبا چنین صورت مگر هم خویش باشی یار خویش
ما بچشم خویش رخسار تو نتوانیم دیددیده بگشای و بچشم خویش بین رخسار خویش
کار ما اندیشه ی بی خویشی و بی کیشی استهر که را بینی بود اندیشه ئی در کار خویش
خویش را خواجو بشناسد گرچه او را قدر نیستهم بقدر خویش داند هر کسی مقدار خویش
چون ز خویش و آشنا بیگانه شد باشد غریبگر کند بیگانگانرا محرم اسرار خویش