شمارهٔ ۱۶۹
رخت شمع شبستان می نهندشلبت لعل بدخشان می نهندش
اگر شد چین زلفت مجمع دلچرا جمعی پریشان می نهندش
گدائی کز خرد باشد مبرابشهر عشق سلطان می نهندش
چمن دوزخ بود بی لاله رویاناگر خود باغ رضوان می نهندش
قدح کو گوهر کانست در اصلبمعنی جوهر جان می نهندش
می روشن طلب در ظلمت شبکه عین آب حیوان می نهندش
هر آن کافر که او قربان عشقستبکیش ما مسلمان می نهندش
وگر بر عقل چیزی هست مشکلبنزد عشق آسان می نهندش
اگر صاحبدلی خواجو چه نالیاز آن دردی که درمان می نهندش