شمارهٔ ۱۶۴
چون کوتهست دستم از آن گیسوی دراززین پس من و خیالش و شبهای دیرباز
امروز در جهان بنیازست ناز ماو او از نیاز فارغ و از ناز بی نیاز
عشاق را اگر بحرم ره نمی دهنداز ره چر برند بآوازه ی حجاز
محمود اگر چنانک مسخر کند دو کوننبود زهر دو کون مرادش بجز ایاز
رو عشق را بچشم خرد بین که ظاهرستدر معنیش حقیقت و در صورتش مجاز
ای رود چنگ زن که چو عودم بسوختیچون سوختی دلم نفسی با دلم بساز
در دام زلف سر زده ات مرغ جان منهمچون کبوتریست که افتد بچنگ باز
سرو سهی که هست شب و روز در قیامچون قامتت بدید بر او فرض شد نماز
خواجو نظر ببعد مسافت مکن که نیستراه امید بر قدم رهروان دراز