شمارهٔ ۱۶۳
برگ نسرین تو را بیخار مییابم هنوزباغ رخسارت پر از گلنار مییابم هنوز
دوش میگفتی که چشم ناتوانم خوشترستخوشترست اما منش بیمار مییابم هنوز
تا نپنداری که بنشست آتش منصور از آنکسوز عشقش همچنان از دار مییابم هنوز
از سرشک چشم فرهاد ای بسا لعل و گهرکاین زمان در دامن کهسار مییابم هنوز
همچو خسرو، جان شیرین باختم در راه عشقلیک در دل حسرت دلدار مییابم هنوز
ماه کنعانم برفت از کلبهی احزان ولیعکس رویش بر در و دیوار مییابم هنوز
اول شب بود کان یار از شبستانم برفتوز نسیم صبح بوی یار مییابم هنوز
جز نسیمی کان به چین زلف او بگذشت دوشدامنش پر نافهی تاتار مییابم هنوز
گرچه خواجو شد مقیم خانقاه اما مدامخلوتش در خانه خمّار مییابم هنوز