گنج

شمارهٔ ۱۵۶

۱۰ بیت
ای پیر مغان شربتم از دُرد مغان آروز درد من خسته مغانرا بفغان آر
چون ره بحریم حرم کعبه ندارمرختم بسر کوی خرابات مغان آر
مخمور دل افروخته را قوت روان بخشمخمور جگر سوخته را آب روان آر
تا کی کشم از پیر و جوان محنت و بیدادپیرانه سرم آگهی از بخت جوان آر
از حادثه ی دور زمان چند کنی یادپیغامم از آن نادره ی دور زمان آر
ای شمع که فرمود که در مجلس اصحاباسرار دل سوخته از دل بزبان آر
ساقی چو خروس سحری نغمه برآردپرواز کن و مرغ صراحی بمیان آر
چون طائر روحم ز قدح باز نیایداو را بمی روحفزا در طیران آر
رفتی و بجان آمد از درد دل ریشباز آی و دلم را خبر از عالم جان آر
خواجو بصبوحی چو می تلخ کنی نوشنقل از لب جان پرور آن پسته دهان آر