گنج

شمارهٔ ۱۵۷

۱۵ بیت
ای دل ار سودای جانان داری از جان درگذرور دل از جان بر نمی گیری ز جانان درگذر
در حقیقت کفر و ایمان جز حجاب راه نیستعاشقی را پیشه کن وز کفر و ایمان درگذر
با سرشک ما حدیث لؤلؤ لالا مگویچشم گوهر بار من بین وز عمّان درگذر
گر صفای مروه خواهی خاک یثرب سرمه سازور هوای کعبه داری از بیابان درگذر
حکم و حکمت هر دو با هم کی مسلم گرددتحکمت یونان طلب وز حکم یونان در گذر
تا ترا دیو و پری سر بر خط فرمان نهندهمچو باد از خاتم و تخت سلیمان درگذر
غرقه شو در نیستی گر عمر نوحت آرزوستغوطه خورد در موج خوناب وز طوفان درگذر
تا مسخر گرددت ملک سکندر خضر واراز سیاهی رخ متا وزاب حیوان درگذر
بگذر از بخت جوان و دامن پیران بگیردست بر زال زر افشان و زدستان درگذر
گرچه ذره وصل خورشید در فشانت هواستمحو شو در مهر و از گردون گردان درگذر
زخم را مرهم شمار و طالب دارو مباشدرد را از دست بگذار و ز درمان درگذر
تا ببینی آبروی یوسف کنعان مارو علم بر مصر زن وز چاه کنعان درگذر
عارض گلرنگ او بین وز شقایق دم مزنسنبل سیراب او گیر وز ریحان درگذر
گر بمعنی ملک درویشی مسخر کرده ئیاز ره صورت برون آی وز سلطان درگذر
تا بکی خواجو توان بودن بکرمان پای بندسر بر آور همچو ایوب وز کرمان درگذر