گنج

شمارهٔ ۱۵۵

۱۱ بیت
برو ای خواجه و شه را بگدا باز گذارمهربانی کن و مه را بسها باز گذار
تو که یک ذره نداری خبر از آتش مهرذره ی بی سر و پا را بهوا باز گذار
چند چون مرغ کنی سوی گلستان پروازراه آمد شد بستان بصبا باز گذار
من چو بی یار سر از پای نمی دانم بازآن صنم را بمن بی سرو پا باز گذار
ای مقیم در خلوتگه سلطان آخرمنزل خویشتن امشب بگدا باز گذار
از گل و بلبل اگر برگ و نوا می طلبیهمچو نی در گذر از برگ و نوا باز گذار
ز پی نافه چین گر بختا خواهی رفتچین گیسوی بتان گیر و خطا باز گذار
عاشقانرا بجز از درد نباشد درماندُردی درد بدست آر و دوا باز گذار
گرت از ابر گهر بار حیا می باشدخون ببار از مژه ی چشم و حیا باز گذار
هر که از مروه صفا می طلبد گو بصبوحباده ی صاف طلب دار و صفا باز گذار
چون دم از بحر زنم دیده ی خواجو گویدکه ازین پس سخن بحر بما باز گذار