گنج

شمارهٔ ۱۵۴

۹ بیت
ترک عالم گیر و عالم را مسخر کرده گیرو ابلق ایام را در زیر زین آورده گیر
چون ازین منزل همی باید گذشتن عاقبتهمچو مه بر طارم پیروزه منزل کرده گیر
گر حیات جاودانی بایدت همچون خضرروی ازین ظلمت بتاب و آب حیوان خورده گیر
همچو فرهاد از غم شیرین بتلخی جان بدهوز لب جان پرور شیرین روان پرورده گیر
خون دل خور چون صراحی و بآب آتشیآبروی آفتاب آتش افشان برده گیر
رخ ز مهمانخانه ی گیتی بگردان چون مسیحو آسمان را گرد خوان و قرص مه را گرده گیر
تا کی آزاری به بیزاری و زاری خلق رامرهم آزار باش و خلق را آزرده گیر
بر بزرگان خرده گیری و ز بزرگی دم زنیگر بزرگی بگذر این راه و بترک خرده گیر
همچو خواجو تا شود شمع فلک پروانه اتشمع دل را زنده دار و خویشتن را مرده گیر