گنج

شمارهٔ ۱۵

۱۱ بیت
ای لب لعلت ز آب زندگانی برده آبما ز چشم می پرستت مست و چشمت مست خواب
گر کنم یک شمه در وصف خط سبزت سوادروی دفتر گردد از نوک قلم پر مشک ناب
در بهشت ار زانک برقع برنیندازی ز رخروضه ی رضوان جهنم باشد و راحت عذاب
وقت رفتن گر روم با آتش عشقت بخاکروز محشر در برم بینی دل خونین کباب
صبحدم چون آسمان در گردش آرد جام زردر گمان افتم که خورشیدست یا جام شراب
جان سر مستم برقص آید ز شادی ذره وارهر نفس کز مشرق ساغر بر آید آفتاب
کی بآواز مؤذن بر توانم خاستنزانک می باشم سحرگه بیخود از بانگ رباب
در خرابات مغان از می خراب افتاده امگرچه کارم بی می و میخانه می باشد خراب
هر دمی روی از من مسکین بتابی از چه رویهر زمان از درگه خویشم برانی از چه باب
گر دلی داری دل از رندان بیدل برمگیرور سری داری سر از مستان بیخود برمتاب
از تو خواجو غایبست اما تو با او در حضورعالمی در حسرت آبی و عالم غرق آب