شمارهٔ ۱۴
دیشب خبرت هست که در مجلس اصحابتا روز نخفتیم من و شمع جگر تاب
از دست دل سوخته و دیده خونباریک لحظه نبودیم جدا ز آتش و از آب
من در نظرش سوختمی ز آتش سینهو او ساختی از بهر من سوخته جلاب
از بسکه فشاندیم دُر از چشم گهر ریزشد صحن گلستان صدف لؤلؤی خوشاب
در پاش فکندم سر شوریده از آنرویکو بود که می سوخت دلش بر من از اصحاب
یاران بخور و خواب بسر برده همه شبوان سوخته فارغ ز خور و چشم من از خواب
او خون جگر خورده و من خون دل ریشاو می بقدح داده و من دل بمی ناب
او بر سر من اشک فشان گشته چو بارانو افتاده من دلشده از دیده بغرقاب
من با غم دل ساخته و سوخته در تبو او از دم دود من دلسوخته در تاب
چون دید که خون دلم از دیده روان بودمی داد روان شربتم از اشک چو عنّاب
جز شمع جگر سوز که شد همدم خواجوکس نیست که او را خبری باشد از این باب