گنج

شمارهٔ ۱۳

۹ بیت
برقع از رخ برفکن ای لعبت مشکین نقابدر دم صبح از شب تاریک بنمای آفتاب
عالم از لعل تو پر شورست و لعلت پر شکرفتنه از چشم تو بیدارست و چشمت مست خواب
هر سؤالی کان ز دریا می کنم در باب موجدیده می بینم که می گوید یکایک را جواب
هم عفی الله مردم چشمم که با این ضعف دلمی فشاند دمبدم بر چهره زردم گلاب
چون بیاد نرگس مستت روم در زیر خاکروز محشر سر بر آرم از لحد مست و خراب
هر چه نتوان یافت در ظلمت ز آب زندگیمن همان در تیره شب می یابم از جام شراب
هیچکس بر تربت مستان نگرید جز قدحهیچکس در ماتم رندان ننالد جز رباب
پیش ازین کیخسرو ار شبرنگ بر جیحون دوانداشک ما راند بقطره دم بدم گلگون بر آب
هر که آرد شرح آب چشم خواجو در قلماز سر کلکش بریزد رستهٔ دُرّ خوشاب