گنج

شمارهٔ ۱۶

۱۴ بیت
طلع الصبح من وراء حجابعجلو بالرحیل یا اصحاب
کوس رحلت زدند و منتظرانبر سر راه می کنند شتاب
وقت کوچست و کرده مهجورانخاک ره را بخون دیده خضاب
نور شمعست یا فروغ جبینمی نمایند مه رخان ز نقاب
ناقه بگذشت و تشنگان در بندکاروان رفت و خستگان در خواب
من چنان بیخودم که بانگ جرسهست در گوش من خروش رباب
جگرم تشنه و منازل دوستاز سرشکم فتاده بر سر آب
کنم از خون دل به روز وداعدامن کوه پر عقیق مذاب
هر دم از کوچگه ندا خیزدکی رفیق از طریق روی متاب
بر نشستند همرهان برخیزبار بستند دوستان دریاب
هیچ دانسته ئی که دوزخ چیستدل بریان و داغ هجر عذاب
از مغیلان چگونه اندیشدهر که سازد نهالی از سنجاب
بر فشان طره ای مه محملتا برآید ز تیره شب مهتاب
دل خواجو ز تاب هجر بسوختمکن آتش که او نیارد تاب