شمارهٔ ۱۴۸
بهار دهر بباد خزان نمی ارزدچراغ عمر بباد وزان نمی ارزد
برو چو سرو خرامان شو از روان آزادکه این حدیقه باب روان نمی ارزد
شقایق چمن بوستانسرای املبخار و خاشه ی این خاکدان نمی ارزد
خلاص ده ز تن تیره روح قدسی راکه آن همای بدین استخوان نمی ارزد
قرار گیر زمانی که ملک روی زمینبه بیقراری دور زمان نمی ارزد
سریر ملکت ده روزه پیش اهل نظربپاس یکشبه ی پاسبان نمی ارزد
فروغ مشعله ی بارگاه سلطانانبتیرگی شبان شبان نمی ارزد
ز ثور و سنبله اعراض کن که خرمن ماهبکاه برگ ره کهکشان نمی ارزد
بدین طبقچه ی سیم این دو قرص عالمتاببنزد عقل به یکتای نان نمی ارزد
هر آن متاع که از بحر و کان شود حاصلبفکر کردن سود و زیان نمی ارزد
زبان ببند که دل بر گشایدت خواجوکه ملک نطق بتیغ زبان نمی ارزد