شمارهٔ ۱۴۷
مستم ز در خانهٔ خمار برآریدو آشفته و شوریده به بازار برآرید
چون سِرّ اناالحق ز منِ سوخته شد فاشزنجیرکشانم به سر دار برآرید
یا دادم از آن چرخ سیهروی بخواهیدیا دودم ازین دلق سیهکار برآرید
چون نامِ منِ خسته به این کار برآمدگو در رخ من خنجر آن کار برآرید
ما را که درین حلقه سر از پای ندانیمپرگار صفت گرد در یار برآرید
گر رایت اسلام نگون میشود از ماآوازهٔ ما در صف کفّار برآرید
بر مستی ما دست تعنّت مفشانیدوز هستی ما گرد به یک بار برآرید
امروز که از پیر مغان خرقه گرفتیمما را ز درِ دیْر به زنّار برآرید
خواجو چو رخ جام به خونابه فرو شستنامش به قدحشویی خمّار برآرید