گنج

شمارهٔ ۱۳۶

۹ بیت
بنشین تا نفسی آتش ما بنشیندورنه دود دل ما بیتو کجا بنشیند
گر کسی گفت که چون قد تو سروی برخاستاین خیالست که در خاطر ما بنشیند
چون تو برخیزی و از ناز خرامان گردیسرو برطرف گلستان ز حیا بنشیند
هیچکس با تو زمانی بمراد دل خویشننشیند مگر از خویش جدا بنشیند
دمبدم مردمک چشم من افشاند آببر سر کوی تو تا گرد بلا بنشیند
بر فروزد دلم از نکهت انفاس نسیمگرچه شمع از نفس باد صبا بنشیند
تو مپندار که دور از تو اگر خاک شومآتش عشق من از باد هوا بنشیند
من بشکرانه ی آن از سرسر برخیزمکان سهی سرو روان از سرپا بنشیند
عقل باور نکند کان شه خوبان خواجواز تکبر نفسی پیش گدا بنشیند