شمارهٔ ۱۳۵
مهی چون او بماهی برنیایدشهی ز انسان بگاهی برنیاید
چو زلف هندوی زنگی نژادشز هندوستان سیاهی برنیاید
باورنگ لطافت تا بمحشرچو آن گلچهر شاهی برنیاید
دل افروزی چو آن خورشید خوبانز طرف بارگاهی بر نیاید
مهش خوانم ولیکن روشنست اینکه ماهی با کلاهی بر نیاید
ور او را سرو گویم راست نبودکه سروی در قباهی بر نیاید
زمانی نگذرد کز خاک کویشنفیر دادخواهی بر نیاید
گنهکارم چرا کان آتشم نیستکزو دود گناهی بر نیاید
برو خواجو که آواز درائیدرین کشور ز راهی بر نیاید