گنج

شمارهٔ ۱۳۱

۸ بیت
چو عکس روی تو در ساغر شراب افتادچه جای تاب که آتش در آفتاب افتاد
بجام باده کنون دست می پرستان گیرچرا که کشتی دریا کشان در آب افتاد
بسی بکوی خرابات بیخود افتادندولی که دید که چون من کسی خراب افتاد
چو کرد مطرب عشاق نوبتی آغازخروش و ناله من در دل رباب افتاد
بآب چشم قدح کو کسی که دریابدمرا که خون جگر در دل کباب افتاد
دل رمیده ی دعد آنزمان برفت از چنگکه پرده از رخ رخشنده ی رباب افتاد
خدنگ چشم تو در جان خاص و عام نشستکمند زلف تو در حلق شیخ و شاب افتاد
نسیم صبح چو در گیسوی تو تاب افکنددل شکسته ی خواجو در اضطراب افتاد